خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

2009/1/18+2009/1/19= یکدونبه !!!

اين پست دیروزه ولی امروز مینویسم.پس اصلا هر دو رو مینویسم !!! در نتیجه یکشنبه  دوشنبه با هم میشن ” یکدونبه” !!!!

دیروز یک شنبه بود از روزای خدا .

-راستی ما اجسام هم خدامون مثه شما هاست ؟؟؟

خبره خاصی نبود دیروز ولی دیشب در حین بسته شدن من یهو تلفن زنگ زد و طلبی دیگر اومد.

من به اون میگم مشتریه چراغ !!! مشتری که اول یا آخر باشه بهش میگم مشتری چراغ چون با روشن و خاموش شدن چراغ تحریک میشه !!!!

امروز هم که دوشنبه اس !!! اونم از روزای خدا .

امروز تو رستوران یه مشتری قدیمی نداشتیم همۀ همه تازه بودند.

خدایا شکرت

اینا نشانه های خوبی میتونه باشه.

دوست دارم خدایی که هم ربِ منی و هم رب بنی بشر.

2009/1/17

شنبه

روزی که همیشه برام یه احساس خاصی داشته.

نمیدونم چرا از وقتی که منو ساختن این روز برام یه جورایی دلگیر بوده.

امروز هم شنبه بود. بازم دلگیر بودم.

کار هم رو چرخه میچرخه ولی شاید دلتنگی این که “این جمعه نیامد” شنبه ها رو برام دلگیر میکنه.

خبر خاصی نشد امروز جز دلتنگی هر هفته.

یا حق

2009/1/16

سلام .

امروز جمعه بود. روزی که دیگه اوج فشار کاریه.

ولی نمیدونم چرا امروز اونجور که باید و شاید شلوغ نیست.

وقتی سرم خلوت میشه خودمم احساس میکنم که بچه ها بیحال میشن.

خدایا تو رحیمی خودت به حال ما بنده هات رحم کن.(آره منم بنده خدام و حمد خدا میگم چرا بهتون عجیب میاد).

و یه نکته دیگه هوا واقعا سرد شده، تو کویت بعیدِ این سرما!!!!

چند وقتیه دلم گرفته دلم میخواد یه داد بلند بزنم بگم خدایا یذره به ما بیشتر بنگر. به همینم شکر ولی بیشتر بنگر!!!

یا حق

2009/1/15

“خدایا به امید تو”

این اولین حرفی بود که شنیدم امروز صبح وقتی در رستوران رو داشتن باز میکردن.

روز خوبی داشتیم کار روانِ روز پنجشنبه معمولا فرصتی برای فکر کردن هم نمیذاره…..

تا الان روان و شاد وخرم بودم تا اینکه اون تلفنِ ناجور زنگ زد. اونور خط یه خانم بود :

آنسوی خط -سلام رستوران فانوس؟

اینسوی خط -بله بفرمایید

ما یه گروه داریم که میرن تبلیغات پخش میکنن تو مناطق مختلف.تبلیغاتِ رستوران، پیشنهادها و … .

برای جشن استقلال کویت هم “م” یه اکازیون گذاشته که به خریدهای بالای یه مبلغ خاص هدیه ای تعلق میگیره. این افراد هم مشغول پخش این تراکتها هستند.

آن- شما کسایی رو دارین که دارن اوراق پخش میکنن ؟

این- بله امرتون رو بفرمایین.

آن- یکی از این آدماتون از دم در خونه ما دزدی کرده!!!

یه لحظه دیدم کسی که پشت تلفن داره حرف میزنه سرخ و سفید و آبی شد .

- نه خانم همچین چیزی بعیده . ما همه این اشخاص رو دقیق میشناسیم . همچین کاری نمیکنن.

ولی این زن جوون شری به پا کرده بود که نگو… این ماجرا ادامه داشت تا اینکه “م” خودش با تلفن حرف زد و تونست زنه رو راضی کنه که شرشو کم کنه !!!

از اون موقع تا الان دارم تو ذهن خودم کلنجار میرم که خدایا چرا انقدر فرق بین بشرها  گذاشتی. چرا یکی رو غنی ولی حیوان و یکی رو فقیر ولی انسان آفریدی.

واقعا آدم باید چقدر پست باشه که به دو نفرآدم زحمتکشِ بدبخت، اَنگ دزدی بزنه.¹

خلاصه امروز هم از روزای خدا بود

هر روزی که میاد و میگذره شکر داره ولی وقتی اینجوری میشه هزاران شکر میخواد تا به سلامتی بسر برسه.

پس خدایا هزاران بار شکرت و ازت میخوام که مارو از مکر و شر” وسواسِ خناس” حفظ کنی که همانا خودت مکّارترینی.

پ/ن: من از این اشخاص 100% مطمئنم که میگم امکان نداره کار اونها باشه.

2009/1/14

سلام

روز چهارشنبه از روزهای خفن هفته اس!!!! این از تکه کلامهای “مِ”.

وای وای وای که بعضیا واقعا خیلی …. هستند. یارو زنگ زده که چرا زرشک کم ریختین اونم کی بعد 30 بار طلب کردن !!!!

یارو زنه گنده اومده میگه نوع برنجتون چیه !!! در حالیکه بچه ها اینجا از گرونترین و بهترین برنج معطر استفاده میکنن!!! زنه میگه بو میده، بوی برنج !!!!آقا ما نفهمیدیم مگه قراره برنج بوی کله پاچه بده؟؟؟؟؟ !!!!

هوام سرد شده اساسی صبح وقتی اومدن در رستورانو باز کنن باز نمیشد یه جورایی یخ زده بود. نه اینکه در چوبیه به قول معروف بــاد کرده بود از سرما !

فعلا که خبری نیست تا ببینم بعدا چی میشه !!!

یا علی

2009/1/13

وای چه روز خوبیه!!

خدایا شکرت واسه این همه نعمتهایی که به من دادی.

آره پس چی فکر کردین خدا فقط به بشر نعمت داده نه به ما ها هم نعمتای زیادی داده . همینکه صبحها در رو کسی باز میکنه که موقع ورود میگه “بسم الله الرحمن الرحیم” خودش واسه من نعمتیه بس سترگ.

پس منم میگم بسم الله ….

امروز روز کاریه خوبی بود هرچی به آخرای هفته نزدیک میشیم حجم کار بیشتر میشه .امروزم که سه شنبه اس،تا الان بد نبوده. آقا چند وقتیه این عربا افتادن به قورمه سبزی خوردن اونم شـــــــــــــدیـــــــــــــــد.

اینجا یه چیز جالبی که هست این ملت نمیتونن غذای خشک بخورند، در واقع برنج رو نمیتونن خشک بخورند باید یه خورشتی،مرقی¹،دقوسی چیزی بریزن روش.

یه بار یه خانواده بودند دفعه اولشون بود غذای ایرانی میخوردن، من دیدم اینا نمیذارن گارسونا سوپاشونو بردارند تا سرویسهای دیگه بذارن!!! خلاصه سوپ رو انقدر نگه داشتن تا غذای اصلی اومد، آقا چشتون روز بد نبینه اینا سوپ رو دو دستی چرخوندن رو برنج و خیلی خوشحال و خرم شروع به خوردن کردند.

من تا این صحنه یادم میافته از خودم خجالت میکشم که این اتفاق در دل منِ رستوران افتاد.ولی به هر حال هر کشوری عادات و رسوم خاص خودشو داره که واسه ما قابل احترام اما آخه……

بگذریم.

تا الان که جز فوق الذکر خبر خاصی نبوده ایشالا امروزهم به خوشی و خرمی به پایان میرسه.

پ/ن:

  1. عربها به اون خورشتی که باید قاطیه برنج بکنن اصطلاحاً میگن  ” مرق”یا “دقوس” .این عادت مرق خوردن با برنج از قرار معلوم از جنوب کشور خودمون به اینا سرایت کرده و در خوزستان در حین میل کردن غذا همین روش رو اجرا میکنند.
  2. طبخ عربها بالاخص طبخ کویتی خیلی نزدیک به طبخ هندیه یعنی سرشار از ادویه های مختلف و اکثراً آبکی به دلیل حضور مدام هنود در گذشته در این مناطق ; این مسئله بر فرهنگ و گفتار این افراد نیز تاثیر داشته و کلماتی نیز از زبان هندی میتوان در گفتار اعراب کویت یافت.به حدی که قبل از استقلال کویت پول رایج در اینجا “روپیه” که همان پول رایج هنوستان است در داد و ستد ها استفاده میشده.

2009/1/12

سلام .

امروز دوشنبه است . نمیدونم چرا دوشنبه ها رو دوست دارم شاید چون یذره فشار کار کمتر میشه .

بازم روز خوبی شروع کردم شکر خدا بچه ها از صبح آماده سازی رو شروع کردن و کار اگرچه آروم ولی رو چرخه خودش داره میره.

یه مشتری داریم به اسم” ابوطارق” معمولا دو سه ماه یکبارر میاد و هر دفعه که میاد میگه

بابا من هر روز اینجام!!!!

خیلی بدم میاد از آدمایی که سعی دارند خودشون رو دروغکی دوست معرفی کنند.

خلاصه این برادر ابو طارق امروز گیر داده بود که چرا تو سالاد شیرازی خیار کم میریزید.  پدر بچه های توسالن رو در آورد.

نمیدونم چرا بعضیا که میان خیلی میرن تو عمق این حرف که میگه

مشتری ولینعمت است!!!!

بهترِ این رو هم در نظر بگیرن که هر کسی که اینجاست یه حد و ظرفیتی داره ممکنه تا یه حدی صبر کنه ولی بیش از خط صبرش اونم دیگه جوش میاره.

الحمدالله که تابحال همه بچه های تو سالن نشون دادن که خط صبرشون خیلی بالاست.دستشون درد نکنه خیلی خیلی خوب با مشتری تا میکنن.

امروز هواهم بیداد کرده انگار اواخر شهریور تو شماله ایرانم( نه گرم نه سرد)

از اینجا که نگاه میکنم میبینم خلیج فارسم چند وقتیه بیتابه میگه من هر دو طرفرو میبینم و دلم شور میزنه . انگار یه حرکتای نظامی تو هر دو ساحل دیده…..

خدا بخیر کنه.

2009/1/11

سلام

وای که چه روز خوبــــــــی بود!!! آره خوب بود تا ساعت 11 صبح

“م” رفته بود بیرون کار داشت یهو دیدم یه نفر داره میاد تو هی داد زدم هی داد زدم تا شاید باقیه بچه ها بشنون! ولی حیف که جز “م” هیشکی صدای منو نمیشنوه.

یارو اومد تو از وزارت شئون بود IDکارت خواست از همه. یکی از این کارگرا نمیدونم چش بود گذاشت فرار کرد و این آغاز ماجرا شد. بازرس شروع به داد و بیداد کرد که

اون چرا در رفت اون کیه حتما خلافکاره شایدم غیر قانونیه .اصلا من مینویسم منو هل داد خودش در رفت

“ع” اومد به “م”زنگ زد که بیا بازرس اومده.

فک نکنم کسی جز من بدونه که “م” چی کشید تا رسید پیشمون.آخه هیشکی قدر زحمات “م” رو نمیدونه اون واقعا از ته ته ته دل با ماست.

خلاصه…

“م” اومد و شروع کرد با یارو بازرسِ حذف زدن که

نه بابا شما اشتباه میکنین شخصی که رفته از خودمونه آدم سالمیه هیچیش نیست خلافی نداره نوکرتم چاکرتم و…

یارو میگفت کارتشو بیار تا باورم بشه. از شانس بد موبایل “م” شارژ نداشت و موبایل اون پسره هم خاموش بود.فک کنم خودش خاموش کرده بود.

خلاصۀ حال  “م” با هزارتا زبون بازرس رو قانع کرد و راهش انداخت.

دلم خیلی سوخت برا “م” . من میدونم که تو دل و تو ذهنش چی هست ولی حیف که ….

یهو  دیدم “م” اومد تلفن رو برداشت یه جورایی میشد فهمید که هم خسته اس هم عصبی نمیدونم به کی زنگ زد ولی خیلی بلند داشت حرف میزد.

تا اینکه تلفن رو قطع کرد. خودم دیدم که اشک گوشه چشمش جمع شده.

خدایا تورو قسم به خداییت بهش صبر بده تو دلش هیچی نیست.

خلاصه تا الان که اتفاق خاصی نیافتاده جز موضوع فوق الذکر. ایشالا امروز هم جزو روزای خوبه من میشه.

2009/1/10

سلام امروز دارم شروع میکنم به روزگویی .

امروز شنبه است ولی اینجا هنوز تعطیلیه آخره هفته ادامه داره .آخه اینجا جمعه و شنبه تعطیله .دیشب خیلی سرد بود.تا دیر وقت هم مشتری داشتم.تا صبح یه نفسی کشیدم.و با تلالو خورشید طلایی و صدای آبهای خروشان خلیج همیشه فارس از خواب بیدار شدم.

حالم خوب بود ولی یه جورایی نگران بودم.

بچه ها که اومدن کار روزانه شروع شد.

از ظهر  کارِ سرو غذا شروع میشه (به قول رستوران های ایران ” حاضر است” ) تا قبل اون همه درگیر آماده سازی واسه سرون.

ظهر شروع شد مشتری و طلبات بیرونی و همینطور کار ادامه داشت تا حول وحوش ساعت 2 بود که یه صدایی اومد از بیرون ….

.

“گرومپ” ….

و بعدش آه و ناله شروع شد.

آره یه بنده خدایی میره رو نردبان و از بعداً میاد پایین ولی معمولی نمیاد با کله میخوره زمین .بچه ها آب اینا دادن بهش و زنگ زدن به اورژانس .

خلاصه این بابا رو بردن بیمارستان خدا بهش شفا بده.

ولی آخه آدم حسابی آدم وقتی میخواد بره بالا حداقل به یکی میسپاره که هوای نردبانرو داشته باشه.

اینم بخیرگذشت.الانم ساعت 5 یذره از فشار کار کمتر شده .خدا کریمه ایشالا بازم شلوغ میشه سرم.

فعلا یا حق تا بعد