ژانویه 15, 2009 بدست haji
“خدایا به امید تو”
این اولین حرفی بود که شنیدم امروز صبح وقتی در رستوران رو داشتن باز میکردن.
روز خوبی داشتیم کار روانِ روز پنجشنبه معمولا فرصتی برای فکر کردن هم نمیذاره…..
تا الان روان و شاد وخرم بودم تا اینکه اون تلفنِ ناجور زنگ زد. اونور خط یه خانم بود :
آنسوی خط -سلام رستوران فانوس؟
اینسوی خط -بله بفرمایید
ما یه گروه داریم که میرن تبلیغات پخش میکنن تو مناطق مختلف.تبلیغاتِ رستوران، پیشنهادها و … .
برای جشن استقلال کویت هم “م” یه اکازیون گذاشته که به خریدهای بالای یه مبلغ خاص هدیه ای تعلق میگیره. این افراد هم مشغول پخش این تراکتها هستند.
آن- شما کسایی رو دارین که دارن اوراق پخش میکنن ؟
این- بله امرتون رو بفرمایین.
آن- یکی از این آدماتون از دم در خونه ما دزدی کرده!!!
یه لحظه دیدم کسی که پشت تلفن داره حرف میزنه سرخ و سفید و آبی شد .
- نه خانم همچین چیزی بعیده . ما همه این اشخاص رو دقیق میشناسیم . همچین کاری نمیکنن.
ولی این زن جوون شری به پا کرده بود که نگو… این ماجرا ادامه داشت تا اینکه “م” خودش با تلفن حرف زد و تونست زنه رو راضی کنه که شرشو کم کنه !!!
از اون موقع تا الان دارم تو ذهن خودم کلنجار میرم که خدایا چرا انقدر فرق بین بشرها گذاشتی. چرا یکی رو غنی ولی حیوان و یکی رو فقیر ولی انسان آفریدی.
واقعا آدم باید چقدر پست باشه که به دو نفرآدم زحمتکشِ بدبخت، اَنگ دزدی بزنه.¹
خلاصه امروز هم از روزای خدا بود
هر روزی که میاد و میگذره شکر داره ولی وقتی اینجوری میشه هزاران شکر میخواد تا به سلامتی بسر برسه.
پس خدایا هزاران بار شکرت و ازت میخوام که مارو از مکر و شر” وسواسِ خناس” حفظ کنی که همانا خودت مکّارترینی.
پ/ن: من از این اشخاص 100% مطمئنم که میگم امکان نداره کار اونها باشه.